تبليغاتX
(*) (*) (*) اي باغ بزرگ نا اميدي کفر است ...... تو تجربه شکوفه دادن داري (*) (*) (*) يادداشتهای يک خوری - کاش ما اين گونه نباشيم...
يادداشتهای يک خوری

...شاید برای آغاز با هم بودن باید نوشت، امتحان کنیم

بعضي وقتها آدم واقعاً دلش خسته ميشه... هي ميخواد از چيزهاي مثبت بنويسه هي نميشه... نه اينکه نميشه! خيلي هم ميشه! ولي منفي ها قدرت شون خيلي بيشتر هستش... اينجا هستش که آدم آرزو ميکنه بايد يا خودش  تغيير کنه يا به ديگران بگه بابا بسّه... ديگه دارين شور اِش را درميارين...

با اين واژه ها چقدر برخورد کرده ايم؟، ويا چند جا در مورد آنها با ديگران بحث کرده ايم؟، يا چند تا فيلم در اين مورد ديده ايم؟:

رشوه گيري، پارتي بازي، مسئوليت گريزي، بي مسئوليتي، عقده اي بودن، بد اخلاق بودن، بي معرفت بودن، بي شعوربودن ،بي ادب بودن، بي ظرفيت بودن و...

 

فقط چند تا مثال ميزنم خودتون قضاوت کنيد؛ ولي خداييش بيايين با خودمون عهد کنيم مثل اينها که در موردشون مثال ميزنم نباشيم... وگرنه آيندگان نيز در مورد ما اينگونه خواهند گفت، حالا به هر کي و به هر چي اعتقاد داريم بماند، ولي برگرديم به وجدان خويش، و بي رودربايستي با خود فکر کنيم که آيا با داشتن اين ويژگي ها ميشه گفت انسانيم...؟

 

----------------------------------------

چند روز پيش بعد از اينکه کلاسم تمام شد رفتم واسه پيگيري کار اداري ام، بعد از کلي اين اداره و اون اداره رفتن و دست و پنجه نرم کردن با سيستم پر قدرت بروکراسي بعضي از کارهاي اداري مان، واسه يکي از پروژه هاي درسي، حدود ساعت 1:25 ظهر روز دوشنبه رسيدم به آخرين اداره، که کارم را تمام کنم، کار خاصي نبود، فقط گرفتن يکسري اطلاعات درسي بود، شايد کل کارم با مسئول آن بخش از آن اداره 5 دقيقه طول ميکشيد... خيلي هم خسته بودم...، خيلي راحت بهم گفت برو فردا بيا، گفتم نميشه حالا يه کاريش بکنيد، گفت نه! برو فردا بيا... ديدم اصرار فايده نداره، تازه عصباني هم شد، گفتم برم که ما با اين بخش زياد کار داريم، کار فرداهايمان را نيز خراب خواهد کرد...

لج باز بود، کاريش نميشد کرد، 35 دقيقه مانده به اتمام وقت اداري کارش را بسته بود، درهمين اثنا ديدم يه مرد ميان سالي اومد و گفت ببخشيد آقاي فلاني؟

گفت: اون ميزش هستش(اشاره به ميز بغلي) گفت اينجا که کسي نيست؟ گفت من نميدونم حتماً رفته خونه...! مرد بيچاره صداش در اومد، گفت از ساعت 7 صبح تا به حال دارم اين اتاق و اون اتاق مي دوم که امضاي اين اون را بگيرم...، به راحتي گفت فردا بيا! گفت بابا جان من مسافرم، فردا نميتونم بيام، هنوز که از وقت اداري مونده، خيلي راحت گفت به من ربطي نداره، دلم به حالش سوخت...

و فقط همين...

با خودم گفتم چرا بعضي از ما ها بايد اين قدر بي انصاف باشيم، اولاً که داريم حقوق کامل وقت اداري را مي گيريم ولي هر جا که ميتونيم سوء استفاده ميکنيم(ديگه به اين ميگيم مال حلال)، بعد اينکه اصلاً درک نميکنيم که طرفِ مقابل با صد اميد و صد مشکل اومده،

آخه اين چه طرز برخورد است؟، بعد هم با افتخار ميريم واسه نماز جماعت در اداره، که يک ملت هم به احترام نماز خواندن ما هيچ نميگن و منتظر مي مونن!( عجب نمازي است اين نماز بد اخلاق ها)

 

-----------------------------------------

چند روز قبل به خاطر يکي از مشکلات دانشگاه و کمبود امکانات رفتيم اتاق آقاي دکتر....! که باهاشون درد دل کنيم و خواسته مون را بگيم، چون ايشون دو هفته قبل در يک ٬سخنراني٬ در همايشي بزرگ از ما ها خواسته بودند هر مشکلي که به بخش ايشون مربوط ميشه را حتماً به اطلاعشون برسونيم تا حلش کنند، خداييش مشکل ما مشکل قابل حلي بود، کمي پيگيري و يه دستور از جانب ايشان ميخواست، براي بار چندم با چند تا از دوستان رفتيم دفترشون طبقه بالا! طبق معمول گفتند ايشون جلسه دارند و بايد منتظر بمونيد، گفتيم چشم، يه نيم ساعتي گذشت و چند تا از بچه ها کلاسشون شروع شد، باز هم صبر کرديم، چون با اون ٬سخن راني٬ ايشون خيلي بهشون علاقه مند شده بوديم، رفتيم داخل، عرض سلام کرديم، آقاي دکتر نشنيدند! هيچ ديگه!

مشکلمون را مجدداً عرض کرديم، گفتند باشه پيگيري ميکنم، گفتيم الان چند وقته مشکل به اين کوچکي کار ما را لنگ کرده، شما که قول داده بودين حلش ميکنيد، انشالله کي حل ميشه؟ ديديم يه نفر ديگه اومد داخل اتاق ِ آقاي دکتر! ایشون رفتن طرف اون و برنگشتن... انگار ما 5-6 نفر نبوديم، ديديم واقعاً نبوديم! خداحافظي و تشکر کرديم. ديديم باز هم نشنيدند! فقط ناراحت شديم؛

چون آقاي دکتر در ٬سخن - راني٬ اش دروغ گفته بود، چون به قولش وفا نکرده بود، ما را رها کرد، چون کوتاهي کرده بود و جوابي واسه گفتن نداشت، به راحتي از مسئوليت فرار کرد. انگار نه انگار يه روزي قول داده بود و همه حضار (دانشجوها) تشويقش کرده بودند، اون هم به اين اميد که مشکلاتشون حل بشه...

چه خوبه با خودمون عهد کنيم، مرد باشيم و هيچ وقت قول سرخرمن ندهيم، اگه ميتونيم مشکلي را حل کنيم، دريغ نکنيم و اگه نميشه، مرد باشيم و پاي حرفمون وايسيم.

 

------------------------------------------------------

 يه روزي رفتيم جايي، گفتيم ميخواهيم فلان کار را انجام بديم، گفتند دستور اومده که نميشه، اصلاً امکان پذير نيست، ما هم گفتيم قانون قانونه، و همه بايد رعايت کنند، حتي اگر بر خلاف ميل مون باشه، به هر حال نفع جمع بر نفع شخص ارجحيت داره، چند روز بعد ديديم يکي از دوستان همون کار ما را که غير ممکن بود! انجام داده، گفتيم چيکار کردي، گفت اينکه مشکلي نداشت،

گفتيم ما رفتيم گفتند امکان پذير نيست. گفت نه! اينجوري نيست که؛ گفتيم چه جوريه؟

گفت برو پيش آقاي فلاني بگو فلاني سلام رسوند، کارت حل ميشه، رفتيم و ديديم واقعاً کارمون حل شد، اون هم فقط با يک سلام رسوندن... همينجا بود که پي برديم سلام سلامتي مياره،

کاش اگر آينده به مقامي رسيدم اينجوري کسي را سر کار نفرستيم، وبا مسائل شخصی برخورد نکنیم، از ما که چيزي کم نميشه اگه کار کسي را راه بندازيم و بزاريم طرف پيشرفت کنه و کارش حل بشه...،

آخه چرا حسود باشيم، چقدر خوب است که انسان باشيم و مردم آزاري نکنيم...؟

 

----------------------------------------------------

يه روزي توي يه مجلسي بوديم بحث فوتبال شد، اسم فلان بازيکن را آورند، يکي از عزيزان گفتند فلاني؟ چيه اين آدم به درد نخور، اصلاً نميدونه بازي چيه، اصلاً به درد نميخوره... از اين صاحب نظري و اظهار نظر فوق العاده عجيب طرف در مورد آن موضوع تعجب کرديم، چون مطمئن بوديم اون تا حالا فوتبال تماشا نکرده، چند روز بعد اتفاقي سر يک مسئله از من پرسيد، راستي توي فوتبال دو تا چند نفر بازي ميکنند؟

شاخ در آوردم و يقين آوردم به اعتقاد خودم در مورد دانش فوتبال ايشون، گفتم اين همون بود که اونجا داشت اظهار نظر ميکرد؟ با خودم گفتم اي بابا ما ها کجاييم...؟

حالا بيايين اين مسئله را تعميم بدهيم به ديگر موضوعات روز، برين توي تاکسي و اتوبوس خط واحد و آرايشگاه، اداره و پارک و سوپر مارکت و... هر کي از راه ميرسه توي هر مسئله اي که دلش خواست نظر ميده، همه صاحب نظرند، همه فکر ميکنند متخصص اند، همه فکر ميکنند اگه در مورد اين مسئله نظر ندهند ديگران فکر ميکنند ايشون لال هستند.

بعضي ها ميگن اين خاصيت ايراني هاست، ولي فکر نکنم!،

به نظرتون آيا ما ميتونيم با عدم دخالت بي مورد در موضوعاتي که صاحب نظر نيستيم و به ما مربوط نميشه، خلاف اين حرف را ثابت کنيم؟

 

--------------------------------------------------

خيلي سخته آدم ببينه يه جايي دينش داره توسط چند تا بي سواد تحقير ميشه، اينکه آدم ببينه يه نفر که مثلاً چند تا کلاس درس دين خونده، آنچنان فتوا صادر کنه که هيچکس را  ياراي مقاومت در برابر آن نباشد، يه روزي در جمعي از دوستان بحث موسيقي شد، يکي از عزيزان آنچنان فتوايي در اين مورد صادر کردند که همه يه راست بي محاسبه رفتيم ته دوزخ، بعد رفتيم از يکي از علماي دکتر در شريعت سوال پرسيديم، گفتند کسي که ميخواد در مورد علم موسيقي نظر بدهد، بايد 4 ويژگي داشته باشد؛

1.علم موسيقي را بداند. 2.علم جامعه شناسي را بداند. 3.مخاطب را بشناسد. 4.علم دين را بداند.

و بعد نظر دهد،

با خود گفتيم چقدر عجيب است که بعضي از ما ها در بعضي از مواردي که بدان علم کافي نداريم چقدر راحت و بدون مسئوليت اظهار نظر ميکنيم، و چقدر راحت يک اعتقاد خوب و يک روش و منش خوب را با رفتار خود تخريب ميکنيم.

کاش اگر نميدانيم و يا اگر ميدانيم و باز کامل نميدانيم هرگز به خود اجازه اظهار نظر قطعي ندهيم، و ديگران را به بزرگان متخصص در آن رشته ارجاع دهيم، مطمئن باشيم چيزي از ما کم نميشود.

 

--------------------------------------------------

خدا نکنه به صورت اتفاقي آبروي کسي در خطر باشه...، واي که چي ميشه! همه ديديم ديگه!

چقدر ما بي انصاف ايم و چقدر با کمک ديگران براي گسترش يک شايعه و يا حرف زدن در مورد يک تهمت و افزودن موارد ديگر به آن، تمام سعي خود را به کار مي گيريم، از هر تکنولوژي اي در دسترس براي پخش يک اشتباه استفاده ميکنيم (موبايل، اينترنت، ماهواره و...) نمونه اش همکاری همگانی پیر و جوان برای پخش فیلم های شخصی دیگران است...!

چرا...؟ چون ميخواهيم همرنگ جماعت شويم...

راستي اگه يه بار هم همرنگ جماعت نشويم، کم کم عادت ميکينم که بيشتر فکر کنيم. البته کم کم !

 

-------------------------------------------------

تا بخواهيد مثال از اين دست هست، هر جا ميريم از اين نمونه مشکلات مي بينيم،

در دانشگاه، مغازه، خيابون، مدرسه، مسجد!!، اداره، مطب دکتر و خونه و...، خلاصه اينکه اگه آدم بخواد بيش از حد به اين موضوعات دامن بزنه، دلش خسته ميشه، واقعاً از همه چي زده ميشه...

 

يه راهي که به ذهن ميرسه اينه که:

اگه ديديم ميشه کاريش بکنيم که اصلاح کنيم،

اگه ديديم نميشه يه دفترچه يادداشت برداريم و بدي ها و خوبي ها را بنويسيم، تا فردا ما مثل اين عقده اي ها بار نياييم، که ديگران بهمون بگن عقده اي...! وبعد بهمون بربخوره...

کاش ما هيچ وقت مثل اين آدم هاي بي انصاف و بد اخلاق و بي سواد و دروغ گو و بي معرفت، و ترسو و  دو رو و حسود و  فضول و ... نباشيم.

حداقل دل مردم را نشکنيم، و آزارشون ندهيم...

 

 

 

 

 

نظرات دوستان در مورد موضوع "کاش ما اين گونه نباشيم...":

 

 بهاره:

دنیا پر از ضد ارزش ها و ضد اخلاقیات شده ولی این مهمه که ما باید به قول گاندی همان تغییری باشیم که می خواهیم در جهان ایجاد کنیم.
پس نباید فقط زشتی ها رو دید و غصه خورد و از اون ها ناراحت شد باید ببینیم که ما به عنوان انسانهایی که این درد ها رو می بینیم چه درمانی براش داریم و خودمون چقدر وفاداریم که دروغ نگیم حتی به قیمت جونمون، به ارزش هامون پایبند باشیم حتی اگر کارمون عقب می افته و بهمون می گن عقب مونده و پاستوریه و هزار جور متلک دیگه.
این جاست که وظیفه ی ما مفهوم واقعی پیدا می کنه

---------------------------------------------------------------------

شهرام:

حرف من هم در اینجا همینه که شما فرمودین...
اصل بحث اینه که بسیاری از ما ها داریم، با برخوردهای کاملاَ شخصی که ناشی از روحیات ضعیف است، قوانین و کارهای مثبت را نیز تخریب میکنیم، که این خود باعث بد جلوه داده شدن کل کارها میشه... متاسفانه همه همین را میبینیم....یعنی رفتار اشخاصی که قوانین را بد اجرا میکنند...
امید که ما سعی خودمون را در اجرای صحیح قوانین صحیح به کار گیریم.

---------------------------------------------------------------------

....:

راستش من که راهی برای اصلاح این مشکلات پیدا نکردم!! فقط آرزو میکنم ما اینگونه نباشیم.
امیدوارم هر وقت به جایی رسیدیم مرد باشیم و خودمون را گم نکنیم.همین و بس

---------------------------------------------------------------------
 

نوشته شده در 87/03/01ساعت 17 توسط شهرام صالحی| |

 

(*)(*)(*) اگر تمام شب را به خاطر از دست دادن خورشيد گريه کنيم .....(*)(*)(*)..... بدون شک لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهيم داد (*)(*)(*)
 

:اين صفحه را به دوستان خود ايميل کنيد
------------------------------------------------------------
نام دوستتان:
ايميل دوستتان
نام شما:
ايميل شما:

بازگشت به صفحه اصلي وبلاگ
يادداشتهاي يک خوري